برای زندگی

زندگی مثل آب خوردن تو لیوان شکسته میمونه...

برای زندگی

زندگی مثل آب خوردن تو لیوان شکسته میمونه...

طبقه بندی موضوعی
پربیننده ترین مطالب

مامور موقت

چهارشنبه, ۲۴ شهریور ۱۴۰۰، ۱۱:۲۳ ب.ظ

چند روزی هست که موقتا در واحد جدیدی مشغول به کار هستم . حجم کار و مشغولیتهای فکری ام اگربیشتر نشده باشد، کمتر هم نیست. از طرفی روند های کاری متفاوت و رابطه های جدید هم باعث شد که در امور روزانه سرعت کمتر و دقت بیشتری داشته باشم.
همین ابتدا میخواهم اعتراف کنم که در مورد تنها فردی که به طور مستقیم همکار بودیم ، "قضاوت کردم." آنچه از این همکار و سابقه کاریمان به یاد
داشتم این بود که او در انجام کارها کمتر از حد عادی دانش و مهارت دارد و من با این فرد حتما دچار چالش خواهم شد. بر طبق همین پیش زمینه ذهنی بود که  توقع کار حرفه ای و مسلط بر امور را از او نداشتم و در نیتجه آماده بودم تا در اکثر موضوعات از کارشانه خالی کرده و به بهانه ی کمبود مهارت کارها را به من محول کند.
در روز
اول  بعلت حجم فشرده کاری و تنگنای زمانی هر دو درگیر کارهای خودمان بودیم و من  هر لحظه آماده بودم تا در انجام وظایف شغلی به من مراجعه کند یا باری اضافه را بردوش من قرار دهد. اما ابدا این اتفاق نیفتاد. حتی با وجود مراجعین مختلف همواره سعی میکرد بر خود و کار خود مسلط باشد.
در این ماموریت کاری جدا از درک تاثیر قضاوت کردن و پیشداوری ، درس مهمتری را فراگفتم که : اخلاق و مهارت دو موضوع متفاوت در رفتار است و داشتن اخلاق حرفه ای مجزا و برتر از داشتن رفتار حرفه ای و مهارت است.
 برای من همیشه پیشرفت شغلی یکی از اولویت ها بود که تلاش میکردم با ترکیب دانش و تجربه در زمینه ی آن مهارت بیشتری کسب کنم و در عین حال اخلاق در محیط کار را زیرمجموعه این مهارت می دیدم.
امروز فکر میکنم رویایی ترین حالت هنگامی است که هردوعامل باهم در فرد وجود داشته باشد اما اگر قرار به انتخاب تنها یک عامل باشد؛ دوست دارم کسی باشم که اخلاق ش نسبت به مهارتش برتری دارد  و حتما فردی را ترجیح میدم که اخلاق مناسب و تسلط بر نفس داشته باشد تا داشتن عملکرد حرفه ای و تسلط بر امور بیرونی.
شاید رفتار حرفه ای بیشترین بازدهی را در محیط کار و پیشرفت شغلی داشته باشد. اما اخلاق حرفه ای به منزله ی مهارت در هر نوع ارتباط است.و در هر ارتباطی تاثیر گذار است.اعم از ارتباط با فرزند ، والدین ، شاگرد ، استاد ، مشتری ، رقیب ، رفیق و....

از یادگیری تا آگاهی ، از رابرت تا محمدرضا

پنجشنبه, ۲۱ مرداد ۱۴۰۰، ۰۲:۱۴ ب.ظ

مطابق آنچه در پست قبلی اشاره شد؛ یادگیری عبارت است از تغییر در رفتار که عموما به واسطه آموزش اتفاق می افتد . همچنین در یادگیری ما در موضع پذیرش هستیم و همانند یک کاغذ سفید مطابق محتوای اموزشی الگو می گیریم .

مدتها قبل بود که کتاب "زندگی نزیسته ات را زندگی کن" را مطالعه می کردم. تا جایی که خاطرم هست محتوای کتاب چندان ملموس نبود و جذابیت نداشت . شاید به خاطر همین بود که کتاب را نیمه کاره رها کرده بودم . اما اکنون  روزهایی را سپری میکنم که احساس میکنم روانم به شدت به این مسائل نه که علاقمند! بلکه  محتاج  شده است. پس دوباره آنرا مرور می کنم و این بار با دقت بیشتر .


همیشه در مورد نیمه دوم عمر می خواندم و می شنیدم اما حالا که خودم را در بطن میانه زندگی می بینم؛ نگاه کامل تر و درک صحیح تری از آن دارم و خود را با نویسنده کتاب (رابرت الکس جانسون) نزدیکتر احساس میکنم. مانند کسی که تا نیمه عمر از عظمت قطب شمال و شگفتی زندگی در آن شنیده باشد و اکنون در نیمه ی دیگر زندگی به آن زمان و مکان رازآلود هجرت بدون بازگشت کرده است .

مشغول مطالعه بودم که چندسطر از صفحات ابتدایی به شدت مرا تحت تاثیر قرار داد؛

"هرچیزی که انسان آگاه تجربه می کند به صورت جفتی از اضداد به سراغ او می آیند. هرکاری که شما انچام می دهید یا تجربه می کنید همیشه ضد نزیسته ای در آگاهی دارد. با اینکه ( درک این امر) دشوار است اما حقیقت دارد.
ایجاد تعادل عمیق (در زندگی) مستلزم حرکت در جهت جنس مخالف نگریستن مان است . در نیمه دوم عمر از ما خواسته می شود حقایق زندگی را بررسی کنیم و حتما بدانیم که نقطه مخالف آن هم  حاوی حقیقت است ."

همین چندسطرکوتاه برای من تلنگری شد تا برخی از مفاهیم کلیدی در زندگی را با کیفیت بهتر درک کنم. مفاهیمی مانند ؛ آگاهی ، نیمه دوم عمر، زندگی زیست نشده ، تضاد های درونی و ....  . بویژه که باعث شد شناخت و درک بهتری از آگاهی در مقایسه با یادگیری داشته باشم و متوجه شدم ؛

آگاهی حاصل موجودیت و مواجهه تضادهاست. آگاهی حاصل مواجهه ذهن امروز با حقیقت آنچه تا دیروز مخالفش بوده و محصول درک عظمت آنچه قبلا پست می شمرده است . آگاهی یعنی باخبر شدن از واقعیت موضوع ، نه آنچنان که اطلاعی از قبل نداشته باشیم بلکه صاحب عقیده بودیم اما کاملا متفاوت تصور می کردیم .

ما در یادگیری اغلب در نقطه صفر آموزشی  هستیم و پذیرای الگوی آموزش می شویم. در عین حال و به مرور که در مواجهه با اطلاعات جدید و مرتبط قرار می گیریم، آن قسمت از یافته های جدید که در تائید دانسته های قبلی نباشد را رد می کنیم و به نوعی به آن بی توجه هستیم . بعبارتی در یادگیری در موضوعی که اشراف نداشتیم دارای مهارت می شویم یا  همراستا با دانسته های قبلی دریافت داریم.

آگاهی و فهمیدن فراتر از یادگیری است. در فرایند آگاهی ، عمل یادگیری قبلا اتفاق افتاده و  عقاید، باورها و اطلاعات که اغلب بواسطه اموزش  جایگذاری شده اند دستخوش تحول می شوند. در آگاهی ما اغلب بواسطه تجربه و دریافت شخصی به یکباره با سیلی واقعیت روبرو میشویم بعارتی انچه تاکنون معتبر می دانستیم به یکباره و با یک مواجهه بی اعتبار شده و نقطه ی مقابل آن به باور و ارزش تبدیل می شود. آگاهی شوک آخربازی مافیاست، هنگامی که یک مافیا ، نقاب شهروند خود را می اندازد.

آیا شما تاکنون حس آگاهی را تجربه کرده اید؟ زمانی که با بغض و انرژی(چه تضادی!!) احساس میکیند متحول شده اید و می گویید: هنگامی که ..... من فهمیدم ، هنگامی که .... من احساس کردم آگاه شدم .

پشت آگاهی و جملاتی که از این دست بیان می کنیم؛ هم غم و درد و هم حیرت و سرگشتگی و درنهایت شادی درونی وجود دارد. در حقیقت آگاهی کل این مسیر را  شامل می شود و باید بخاطر بسپاریم که اگاه شدن در ابتدا با حیرانی و شوریدگی روبروست و سپس غم و تنهایی را باخود به همراه دارد. پس باید آنچنان انرژی و توان داشت که از این دره ها و تله ها گذر کرد و تا ایستگاه نهایی شادی دوام بیاوریم. اگر بتوانیم در زمین  تضاد و تنهایی مقاومت کنیم آنگاه به  آگاهی خواهیم رسید، البته با بدن زخمی .
 آگاهی با مواجهه و نزاع  دو وجه مخالف آغاز میشود . پشت هر آگاهی که ما آنرا  صعود می بینیم حتما یک سقوط ، درد و تنهایی هم هست .

 آگاهی و فهمیدن حاصل مواجهه تضادهاست.تضاد نور و تاریکی ، تضاد شادی و ماتم ، امید و ناامیدی و از هنگام مواجهه قطب های متقابل است که درد فهمیدن شروع میشود و شدیدتراست. هنگامی که  ماده ی اسیدی با ماده ی بازی  واکنش نشان می دهد، می بایست ظرف ذهن تحمل گرمای این واکنش این تضاد را داشته باشد تا به محصول آگاهی دست یابیم .

اگر به آگاهی و یادگیری از منظر عمر نگاه کنیم؛ همچنانکه یادگیری به آموزش و پذیرش ربط دارد ؛نیمه اول زندگی محل یادگیری و تطبیق است و نیمه دوم زندگی محل آگاهی،  فهمیدن و مواجه شدن ها . پس لازمه نیمه دوم عمر باز نگه داشتن ذهن و نگاه بدون تعصب و فارغ از قضاوت به سایر امور زندگی است.

آگاهی در ابتدا درد دارد و در انتها لذت رشد ،  
آگاهی در ابتدا مایوس کننده است که من تنها مانده ام و در انتها امیددهنده است که من در تنهایی نمرده ام .

یادگیری

پنجشنبه, ۱۴ مرداد ۱۴۰۰، ۰۵:۵۸ ب.ظ

مدتی است که در سایت متمم مشغول مطالعه ی مبحث مهارت یادگیری هستم. از اهمیت اصل یادگیری ، روشها و فرایند آن می خوانم  و تمرین هایش را در توان انجام می دهم. تا اینجا تقریبا در نیمه راه مهارت یادگیری هستم اما هنوز هم گاهی افسوس می خورم که ای کاش در اوایل آشنایی با متمم مبحث مهارت یادگیری  را شروع کرده بودم ؛ در این صورت  با دقت و انرژی بیشتری می توانستم دانشجوی بهتری باشم و یادگیری موثرتری داشته باشم.

البته برای هرکدام از ما متممی ها شاید یکی از دروس یاداور چنین تجربه ای باشد اما فکر میکنم این احساس در من ناشی از تمرکز اصلی متمم بر توسعه فردی (یادگیری) و همراستا بودن استراتژی متمم با افزایش مهارت یادگیری است .

بعنوان پیش زمینه چند نکته مهم در مبحث یادگیری عبارت اند از :

اتفاق یادگیری : یادگیری تغییری است که در رفتار فرد اتفاق می افتد. هر نوع تغییر در رفتار به واسطه ی شناخت یا مطالعه را می توان یادگیری نام نهاد. حتی فکر میکنم آن نوع تغییر در رفتار که به صورت ناخوداگاه هم اتفاق می افتد ، منشائی در یادگیری و نتیجه گیری های دورنی شخص دارد.

از آموزش تا یادگیری : با وجود معنای نزدیک این دو عبارت می بایست دقت کنیم که آموزش با یادگیری متفاوت است . مفهوم آموزش  با نظام آموزشی ( مدرسه ، دانشگاه ، معلم و... ) مرتبط است و مفهوم یادگیری بر فردیادگیرنده ( دانشجو ، دانش اموز و...) متمرکز می شود . به عبارتی؛ آموزش یعنی انجه در نظام آموزشی عرضه می شود و نحوه ارائه آن، اما یادگیری نحوه دریافت فرد و تاثیر برفرد را شامل میشود.  با این توضیح به نظرم ما تا میزان کمی بر قسمت عرضه و سمت آموزش اختیار داریم و در نهایت مدرسه و دانشگاه را میتوانیم انتخاب کنیم. اما در قسمت یادگیری به نسبت مختار هستیم و به اصطلاح دستمان بازتر است. ما میتوانیم با شناخت و تغییر فرایند یادگیری و همچنین با استفاده از ابزارهای یادگیری در نحوه یادگیری خودمان موثرتر باشیم .

"ارتباط" عامل انسجام و تسهیل در فرایند یادگیری : شروع فرایند یادگیری هنگامی است که ما به موضوعی علاقمند یا محبور می شویم. این موضوع درفرایند یادگیری به عنوان نطفه اطلاعاتی تشبیه می شود. سپس و به مرور که در این موضوع مطالعه می کنیم و دانسته هایمان افزایش پیدا می کند سایر اطلاعات (بواسطه ی ارتباط با موضوع اصلی) به این نطفه جذب شده و همانند یک کریستال حجم می گیرند. هرچه یافته های جدید گسترده تر، عمیق تر و مرتبط تر باشد حجم کریستال ارزشمند یادگیری هم افزایش پیدا کرده و یادگیری عمیق تر و ماندگارتر می شود. اهمیت ارتباط تا آنجاست که اطلاعات جذاب و مهیج درصورتی که مرتبط  و همراستا با دانسته های قبلی نباشد ماندگار نیست و باعث افزایش یادگیری نمی شود.

خلاصه کلام اینکه ما در مسیر یادگیری با توجه به سایر اطلاعات و نادانسته هایمان دریافت و پذیرش داریم که به تدریج به باور و اعتقاد ما تبدیل می شود. به طور مثال در دانشگاه با درس حسابداری آشنا می شویم و به مرور با سایر موارد مرتبط سرفصل های معین و تفضیلی ، بودجه بندی ، بستن حساب پایان سال .افتتاح حساب سال جدید . حساب سود و زیان . ترازنامه. که هیچ اطلاعاتی نداشتیم مواجه شدیم و صفحه خام ذهن ما از این اطلاعات نقش گرفت.

استاد شعبانعلی در بیان مفهومهای ارتباط و یادگیری از تمثیل "پازل" هم استفاده میکنند. یافته های جدید در صورتی که مرتبط و همراستا با دانسته های قبلی باشد به تکمیل پازل یادگیری کمک میکنند. در حل کردن پازل ما با قطعه ی جدیدی مواجهه می شویم که تابحال در مورد آن هیچ سابقه ی ذهنی نداریم  اما بواسطه ی شباهت و ارتباط با عنوان کلی به آن توجه میکنیم و به آن جایگاه می دهیم .


+ پی نوشت : قصدم این بود که این پست هم در مورد یادگیری و هم در مورد آکاهی باشد. اما هرچه تلاش کردم یا محتوا خیلی مختصر و نامفهوم بود و یا مفصل و خسته کننده می شد.پس بهتردیدم با توضیحات کافی در دو پست جداگانه آنرا را بیان کنم .

کتاب بی حد و مرز

پنجشنبه, ۱۷ تیر ۱۴۰۰، ۰۵:۵۸ ب.ظ

اخرین کتابی که مطالعه کردم کتابی با عنوان  "بی حد و مرز"  از نشر میلکان بود. روی جلد کتاب در کنار عنوان نوشته شده است  : "مغرتان را بهبود دهید ، همه چیز را سریعتر یاد بگیرید و بهترین شکل از زندگی خود را بیابید"
 
نویسنده در این کتاب در مورد مغز انسان ( عضوی در سر انسان ) و ذهن انسان ( انچه نگرش و بینش فرد را می سازد ) به عنوان دو عامل اساسی در تفکر و یادگیری و همچنین زمینه ساز توسعه فردی صحبت می کند.
نویسنده کتاب آقای جیم کوییک - که فاقد تحصیلات دانشگاهی مرتبط است - از تجربه خود در درک اهمیت این موضوع  می نویسد و مدل ذهنی خود را در یادگیری و موفقیت ارائه می دهد. البته گاهی هم بسته به موضوع به مطالعات و تحقیقات علمی ارجاع داده می شود.

بعدها از این کتاب بیشتر می نویسم اما در ادامه قسمتی از کتاب را - که در مورد تاثیر نامطلوب جهان امروز بر عملکرد مغز و ذهن انسان ها نوشته شده - با توجه به برداشت خودم شرح می دهم.

باتوجه به پیشرفت های تکنولوژی و حضور فناوری های جدید در زندگی ، ما به مرور متوجه تغییراتی در سبک زندگی خود می شویم که در کوتاه مدت مفید و موجب آرامش هستند اما در بلند مدت نامطلوب می شوند. تاثیرات دنیای امروز در قالب چهارعامل  و به عنوان چهار خائن (باهمین مصداق) معرفی می شوند که به جای کمک به تمرکز ، توانایی تفکر ، رشد و زندگی بهتر در جهت خلاف آن عمل می کنند. این عوامل در ابتدا به عنوان یاری رسان در کنار ما و به نفع ما هستند اما در ادامه بعنوان خائن و مانع محسوب می شوند.

1.سیل اطلاعات دیجیتال : امروزه از یک طرف با جریان بی پایان اطلاعات با قابلیت دسترسی همگانی و از طرف دیگر با محدودیت منابع و زمان روبرو هستیم که مواجهه با این دو باعث  اضطراب و عدم تمرکز شده  و با برهم زدن آرامش ما را از تصمیم گیری ناتوان می کنند. این درحالی ست که با کاهش "نیمه عمر اطلاعات"* ما با  داده هایی روبرو هستیم که مدام بروز شده و همراه با حجم داده های مرتبط به سیلابی تبدیل می شوند و به جای احساس توانایی و ارامش ذهن ، فرایند تصمیم گیری  ما را مختل میکنند. طبق مطالعاتی که در کتاب اشاره شده ؛ به هنگام استراحت و عدم استفاده از مغز تمرکز فعالیت ها به مرور پردازش دانسته های قبلی و حافظه بلند مدت است .

* نیمه عمر اطلاعات:  منظور طول عمر و زمان معتبر بودن دادها هستند که بطور مداوم کاهش می یابند.

2.حواس پرتی دیجیتال : فوران لحظه ای هورمون دوپامین در بدن انسان که نویسنده آن را "دوپامین دیجیتالی" می نامد با درگیر کردن مغز در یک لذت موقت باعث می شود تا از اتفاقات پیرامون غافل شویم. لایک ها، محتواها و واکنش هایی که در شبکه های اجتماعی تجربه می کنیم در ابتدا لذت بخش هستند و در ادامه جایگزین توانایی ما برای حفظ توجه بیشتر، تمرکز بر روابط عمیق، کار عمیق و یادگیری عمیق می شود. اعتیاد به دوپامین موجب می شود که در زمان های کوتاهی که به طورمثال در تاکسی ، مترو، فروشگاه و... هستیم و به محض اینکه حتی دقیقه ای فراغت پیدا می کنیم با این تصور که به مغزمان  زمان استراحت می دهیم به شبکه ها و فضای مجازی وارد می شویم ، در حالیکه در واقعیت خلاف این مورد اتفاق می افتد و مغز همچنان درگیر و پرکار است.

3. فراموشی دیحیتال : اگر همواره ورزش کنیم قلب بیشتر فعالیت میکند و مقاومتر خواهد بود، وقتی  فعالیت با ماهیچه ای بیشتر شود، آن ماهیچه قوی ترخواهد بود. مغز انسان هم عضوی است که با عدم فعالیت اجازه ضعیف شدن و فرسودگی به آن را می دهیم.
مغز را باید همانند ماهیچه ای در نظر بگیرید که وظیفه حافظه و بخاطرسپاری را برعهده دارد پس برای پرورش مغز می بایست آن را درگیر پردازش صحیح کنیم. درحالیکه ما به اشتباه فکر میکنیم مغز نوعی هارد الکترونیک با ظرفیت محدود است که برای بازدهی مناسب می بایست بخاطرسپاری را تا حدامکان برون سپاری کنیم و از وسایل دیجیتال کمک میخواهیم .

4. استدال دیجیتال . با وجود سیلاب اطلاعات دیجیتال که اشاره شد ، ما باز هم خودرا در استفاده از اطلاعات و استنتاج نهایی منفعل کرده و اجازه می دهیم فناوری به جای ما در تفکر و استدلال هم تصمیم گیری کند. امروزه در مورد هر موضوعی می شود با جستجوی ساده از نظر و علاقه دیگران آگاه شد و معمولا ما هم همین روند همرنگ جماعت شدن را ادامه می دهیم. از طرفی هر روز برنامه های مختلف نرم افزاری مانند مکان یاب ، مسیر یاب ، ترجمه آن لاین و ... ابداع می شوند که در تصمیم گیری ها به جای ما  عمل می کنند .
شاید هدف اصلی فناوری در زندگی ما ، رفاه و آسایش باشد اما اگر این موضوع  نادرست و بیش از حد باشد، ما انسان ها مهارتهایی مانند ؛ تفکر انتقادی، چالش پذیری، حل مستله و خلاقیت خودمان را به دستگاه ها می سپاریم و صرفا آنچه را پذیرا هستیم که فناوری پیشنهاد میدهد. همچنین اتکا صرف به فناوری برای حل مسائل باعث کاهش اعتماد به نفس و قدرت درونی می شود.

لطفا راهنما بزنیم

چهارشنبه, ۱ ارديبهشت ۱۴۰۰، ۰۹:۲۵ ق.ظ

عادت کرده ام که وقت رانندگی اگر قصد تغییرمسیر را داشته باشم بصورت ناخوداگاه ، کلید چراغ راهنما را می زنم.
از اولین روزهای پشت فرمان نشینی این گفته در ذهنم حک شده است که " قبل از تغییر مسیر راهنما بزن و بعد توی آینه نگاه کن و حالا اگه مشکلی نبود اقدام کن ، بخاطرهمین راهنماست که به راننده عقب یا کناری میگی میخوای چیکار کنی و برای ادامه راه چه قصدی داری ؟ " اینقدر این عبارت تکرار شده است که باور دارم اگر از این بابت تصادف رانندگی رخ داد ، مقصر ماجرا من هستم.
دو سه روزی است که چراغ راهنمای موتورم مشکل پیدا کرده و من مجبورم کاراین کلیدکوچک را در حین راندن با اشاره دست انجام دهم. در ابتدا برای انجام آن تردید داشتم چون تمرکز اضافه ای میخواست و کارم سخت میشد، اما بعد متوجه شدم این اعلام کردن نیت درونی چقدر اهمیت دارد و از اتفاقات ناخوشایندی که ممکن است به هر به دو طرف آسیب برساند جلوگیری میکند.حتی اگر مورد تمسخر قرار گرفته و راننده تازه کار خطاب شوم، بازهم به انجام این کار تاکید دارم، چراکه در وهله اول به نفع خودم است  و برای سلامت خودم آنرا انجام می دهم.

امروز به ذهنم رسید در رابطه عاطفی دونفره هم  لازم است قصد و نیتم را اعلام و سپس اقدام کنم. نمی توانم همواره متوقع باشم که طرف مقابل ، من و خواسته هایم را با ذکاوتش درک کند و متناسب با آن سنجیده رفتار کند. موارد بسیاری در خاطرم آمد که نتیجه گرفته بودم ؛ آنچه در ذهن من است با انچه دیگری دریافت و تصور میکند ، متفاوت است .
در روابط میان فردی گاهی موضوعی برای من ارزش محسوب می شود و بار احساسی  بالایی دارد، اما آن را برای همه انسان ها بدیهی تصور میکنم. بنابراین مدعی هستم که دیگری باید خودش درک کند و صرفا ضعف از جانب اوست. در چنین حالتی طرح مسئله را کاری بیهوده و حتی باعث سرافندگی خودم میدانم. بعنوان نمونه مسایلی مانند پوشش ظاهری، غیرت ، همدردی و... را می توان نام برد که اموری کلان و منطقی هستند اما ممکن است در مصداق بیرونی و جزییات موجب اختلاف عقیده باشد.
اگر اصل_رابطه برای مان ارزشمند باشد می بایست دشواری بیان آنآنشسلرا تحمل کنیم تا شاهد تنش های شدیدتری رفتاری که به هر دو طرف صدمه می زند ، نباشیم.