برای زندگی

زندگی مثل آب خوردن تو لیوان شکسته میمونه...

برای زندگی

زندگی مثل آب خوردن تو لیوان شکسته میمونه...

دوست دارم بنویسم
از جریان بی تکرار و گذرای زندگی ،
- - - - -
نوشته هام یه جور دست نوشته اس
پایه ی علمی نداره
و شایدم نقص و ضعف نگارشی داشته باشه
اما
تمام تلاشمه

طبقه بندی موضوعی
پربیننده ترین مطالب

طلای زمان

جمعه, ۷ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۱۲:۰۲ ق.ظ
تا بحال چند بار مختصر و گذرا در مورد تقسیم بندی کارهای ضروری و کارهای فوری شنیده بودم ، فکر میکردم می توانم فعالیت هایم را بر اساس آن به دو روش کارمهم و کار ضروری اولویت بندی کنم و در خیال خودم برای هرکدام مثالی داشتم.  فکر میکردم این مدل ذهنی به عنوان راه حلی برای مدیرت بر کارها و غلبه بر تنیلی درنظر گرفته شده .
دیروز تصمیم داشتم از این روش استفاده کنم  و بیخیال بعضی ، پیگیر و سمج بعضی دیگر شوم . 
نکته ی جالب اینجا بود که بعد از جستجو  متوچه شدم با یک مدل ذهنی حرفه ای به نام "ماتریس آیزنهاور" روبرو هستم ، بجای دو طرف کارمهم و کارضروری این مدل در چهار حالت تنظیم شده که هدف اصلی آن مدیریت زمان هست و  نه غلبه بر تنبلی !!
از این ماتریس خوشم اومد و باخودم گفتم شاید شماها هم مثل من به خیلی ها گفتید: "متاسفانه وقت نکردم" ، پس از این تقسیم بندی مفید و موثر ، ساده نگذرید.زما
+ پی نوشت : در جستجوی گوگل متوجه شدم برای این ماتریس برنامه های اندروید مختلفی هم طراحی شده . حالشو ببرید 

درون را بنگریم و حال را

جمعه, ۲۲ دی ۱۳۹۶، ۱۱:۵۱ ب.ظ
رابطه عاطفی و بویژه زندگی متاهلی تضاد و ایهام رو باهم داره ، برای تویی که یه مرد مریخی هستی توی رابطه با یه زن ونوسی همیشه باید منتظر تضاد و ابهام باشی . تضاد اگه در فرعیات باشه و بشرطی که تعصب همراهش نباشه حتما که میتونه دید بهتری به آدم بده ، در مورد ایهام و ابهام اصلا جنس ماده جوری هست که وقتی مبهم باشه جذابتر بنظر میاد.
مثلا وقتی میگه بهتر نیست فلان چیزو بخریم منظور واقعی ش اینکه باید اینو حتما بخری !!
وقتی ازش میپرسی خوبی ؟ و جوابت رو بامکث میده که آره خوبم یعنی اصلا خوب نیستم و برو بگرد کجا چه غلطی کردی !!
وقتی بی هوا به سیم آخر میزنه که از زندگیت میخوام برم ، اصلا منظورش نیست که میخواد بره بلکه هست و میمونه ولی میخواد ببینه عکس العمل ت چیه ؟ میخواد بدونه حالا تو براش چیکار میکنی ؟!

اعترافات یک آدم بیدار

دوشنبه, ۶ آذر ۱۳۹۶، ۰۲:۳۸ ق.ظ
نوشته های سجادسلیمانی در مورد مدیرت زمان و سحرخیزی باعث شد که یک بکگراند فکری در مورد سحرخیزی این چندروزه همرام باشه و هرموضوعی رو بهش ربط بدم . جالب اینجاست که هنوز وقت نکردم هیچ مقاله ای از ایشون رو بخونم ، تنها عنوان و تیترهاشونو توی ایسنتاگرام دیدم که برام قابل تامل بوده.
اینکه الان بیدارم و دارم تایپ میکنم هم برای خودش داستانی داره ( شاید در پستی جدا نوشتم) ولی توفیق اجباری دست داده که ازنیمه شب بیدارم و تا سحر هم مجبورم که نخوابم.
اون پیش زمینه و این اتفاقات موجب حرفایی درونی و بازخوردهایی شده که برام خیلی جالب بود :
*میگن مدیریت زمان یعنی ؛ باید زمان رو مدیریت کرد ،متاسفانه برای من عادت شده که زمان منو مدیریت کنه مثلا الان دیگه باید اینکارو بکنم ... الان وقت این شده ...الان وقت این نشده ... فلان کار رو چرا پیش بینی نکردم ؟؟ و...
انعطاف باعث میشه در مواجه با تغییرات و  کنش های ناگهانی من بتونم واکنش بجا و نرمش قهرمانانه داشته باشم ؛ کمتر غر بزنم و آرامش و پیشرفت داشته باشم.
*سحرخیزی خوبه و باید عادت بشه حتی اگر قراره صبح های جمعه ها هم به این عادت بگذره . دوستان میدونن من چی میگم ؛)
*برای من از خواب بیدارشدن سخته اما وقتی بیدارشدم دیگه چرتی نیستم .  قانون 20/80  در مورد خوابم یعنی 80درصد فعالم و خواب ازسرم پریده وقتی از تخت جداشم و تحرک داشتم شده ، حتی یه آب به صورتم زدم.
نکته ی مهم و آخر اینکه من هم با خوابیدن انرژی میگم و هم با سحرخیزی کلی انرژی دارم. از طرفی خواب زیاد فورا منو کسل میکنه و  بیخوابی زیادی هم باعث میشه بازدهی خوبی نداشته باشم . چه پارادوکس پیچیده ای :)

زندگیه دیگه !!

پنجشنبه, ۲۳ شهریور ۱۳۹۶، ۱۲:۴۶ ب.ظ

زندگی بالا و پایین داره ،

تلاش و استراحت داره ،

تغییر و تطبیق داره ،

 پیشرفت وعقب نشینی داره ،

...

از جنگ ها خسته نشو 

و از عقب نشینی ها خجالت زده .


بی خودی

يكشنبه, ۵ شهریور ۱۳۹۶، ۰۱:۲۶ ق.ظ

من آدم چندان کتابخونی نیستم اما هروقت (خیابون)انقلاب میرم ناخوداگاه این احساس بهم دست میده ، احساسی که من بهش میگم از خود بیخود شدن ؛
مبحوت و غرق کتابها میشم ، انگار نه انگار که می کی ام ؟ و چه کارها و نقش های دیگه ای دارم ؟ حالی دارم که تصور میکنم من فقط برای خواندن آفریده شدم  و همه کتابها با عشوه و طنازی بهم چشمک میزنن که بیا منو بخون .
از مدیریت تا روانشناسی ،
از رمان تا جامعه شناسی ،
و از کتابفروشی جیجون تا تک تک دستفروش هایی که کتابهای خاص شون رو بساط کردن انگار نه انگار که من کی هستم ؟ برای چه کتابی اومدم ؟ و برای فردا و فرداها چه فکرها و کارهایی دارم !!! حس میکنم چه مشتاقانه دارن منو نگاه میکنن ، حتی بیشتر از شوق من نسبت به خودشون.
دوست دارم همه کتابها رو ورق بزنم ، بخرمشون و برم که تا زمان بی نهایت بمشغول خوندنشون باشم ، انگار نه انگار که کار دیگه ای توی این دنیا دارم ،
دوست دارم همه کتابها رو بخرم به این امید که می خونمشون ، بعد با خودم میگم : حتی اگرم نخوندم ، خود_داشتن_بعضی کتابها خالی از لطف نیست ،
دوست دارم خریدارانه به سمت شون برم  ولی هیچ کدومشون رو آنی خرید نکنم ، حتی اگه میدونم اون کتابی بوده که براش تا اینجا اومدم ، اول خوب براندازش کنم ،عنوان ، طرح روی جلد ، قیمت و... و هر جفت مون لذت ببریم ، من از تحسین کردن و اون از تحسین شدن و بعد هزینه شو پرداخت کنم . حالا نمی دونم من با پول اونو به چنگ اوردم و مثل برده خریدمش که اربابش باشم یا اونه که با زیرکی  منو برده خودش میکنه .

نظری انتخاب هنرشفاف اندیشیدن

میم مثل مادر نون مثل ندامت

چهارشنبه, ۳۱ خرداد ۱۳۹۶، ۰۱:۳۳ ق.ظ

بعضی حرفا مثل خوره میوفته به جونت ، حرفایی که از مسایل تربیتی والدین ناشی میشه و شاید جزیی هم باشه ولی هر روز توی هر خلوتی که میتونه گیرت میندازه و تو در نهایت مجبوری این واقعیت ناخوشایند رو قبول کنی و جای اینکه جوابی براش داشته باشی تلاش میکنی بعنوان واقعیت تلخ بهش عادت کنی و ازش بگذری اما بازم اون بیخیالت نمیشه ...

حرفایی مثل اعتماد بنفس که فکر میکنی بنیانش در کودکی شکل میگیره و پدرو مادر نقش اساسی توش دارن ، پس اگه ایرادی توش داری مستقیم به این عزیزان ربط میدی. حالا یه راه فرار پیدای کردی ، یه مقصر که خودتو و تنبلی هاتو نبینی و از محاکمه خودت دست برداری . با خودت جمله هایی میگی : اگه مادرم ....  اگه پدرم.... اگه فلان جا مادرم  فلان میکرد ...

امشب حس کردم با مادرم صحبت کنم شاید آروم بشم ، شاید بهش غر بزنم و خالی بشم ولی متاسفانه بدتر شدم ، از سگ پیشمون ترم :-(

خواستم احساس ضعف خودمو پوشش زدم ، اما هم یه احساس گناه رو به جون عزیزش انداختم و هم درونم از ندامت و شرم پر شده 

آخه کدوم مادره که صلاح بچه شو نخواد ، میدونم اونم خیلی حرفا برام داشت ولی با جملات ابتدایی من توی لاک خودش رفت ، هیچ مخالفتی هم نکرد با چندتا جمله سعی کرد بهم دلگرمی بده که احساس تنهایی نکنم . 

من میدونم هنوز داری به حرفام فکر میکنی و شاید حالا من اون خوره رو به جون نازنین ت انداختم که برای روزها مدام از خودت میپرسی چرا من_مادر....؟؟!! چرا من اونجا اونطور نبودم !!

مادر منو ببخش 

تجربه ی بدی بود ولی سعی میکنم تکرار نکنم 

ماجرای نمیروز

جمعه, ۱۵ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۱۰:۱۰ ب.ظ
ماجرای نیمروز

شاید شما هم مثل من با اسم ماجرای نیمروز احساس می کنید که با یه فیلم سیاسی طرف هستید ، تصویر می کنید دو گروه خیر و شر در فیلم روبروی هم قرار می گیرند و مسلما چندتا بچه حرب الهی مثبت با تحمل سختی و مرارت به منافقین ساده و خنگ برتری پیدا میکنند . نمونه ی یه سری از فیلم های دفاع مقدس که حرمت جنگ و دفاع روهم نادیده می گیرند .
این احساس باعث شد که تا امروز تماشای فیلم ماجرای نیمروز رو به تاخیر بندازم ، حتی تا قبل از شروع فیلم هم پیشداروی غلط همراهم بود اما حالا بدم نمیاد دوباره برای فیلم از وقت و هزینه خرج کنم .
داستان فیلم نه تنها سیاسی نیست بلکه وقتی با شروع فیلم اعلام میکنه "براساس یک داستان واقعی" جذابیت ش بیشتر میشه . گریم ، صحنه پردازی و تم پلیسی/هیجانی داستان در کنار بازی بی نظیر بازیگران فیلم تا لحظه ی اخر درگیرم کرد بطوریکه اصلا نمی تونستی حس کنی در حال نقش بازی کردن هستند . همه ی بازیگران فیلم بدون استثنا عالی بودند.
 
+توصیه من به دوستان اینه که نقش بازیگران رو طی فیلم بخاطر بسپارن . مثلا وقتی میگه : "صادق رفت" یادت بیاد که صادق همون جواد عزتی توی فیلم هست . نخندید :) من چندبار جابجا گرفتم شون

بهترشدن

دوشنبه, ۱۱ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۹:۱۳ ب.ظ
فکر کردن بسه ، اقدام کن
تصمیم گرفتن بسه ، عمل کن
Touch بسه ، type کن
خوندن بسه ، بنویس


+ نوشتن رو دوست دارم ولی عادت بدی دارم که نمی خوام زیاده حرفی زده باشم . اینقدر از سر و ته ش میزنم که نوشته هام بیش از حد خلاصه میشه . مختصر میگم اما مفید نیست ):

سال نو فکرنو

پنجشنبه, ۱۷ فروردين ۱۳۹۶، ۰۱:۴۸ ق.ظ
برای سال جدید برنامه تون چیه؟!!
مطئنم از اواخر اسفند به فکرش بودید و مخصوصا موقع تحویل سال به خیلی تصمیم ها و انتخاب ها فکر کردید.
دیروز اتفاقی رفته بودم کافه بازار ، نمیدونم از کی این قسمت به محتوای سایتش اضافه شده ولی از ایده ش خیلی خوشم اومد.
گفتم دوستام در جریان باشن. یکی ش برام جالب بود اگه فرصت شد در مورد اونم میگم

+ برای بزرگترشدن عکس روش کلیک کنید
کافه بازار

خوب بد جلف

جمعه, ۲۷ اسفند ۱۳۹۵، ۰۹:۳۳ ق.ظ


خوب بد جلف فیلم خوبی بود .
نه من آدم فیلم بازی هستم که نقدم به دردکسی بخوره و نه فیلم طنز اونقدر بررسی و تحلیل میخواد اما درکل این فیلم برای دوساعت آدمو سر ذوق میاره ، مخصوصا اگه دونفر به بالا و گروهی برای تماشا برید.
قسمت عمده ی طنز فیلم بخاطر بازیگر به اصطلاح جلف ش بود جوریکه یه جاهایی کل سالن سینما روهوا بود و ممتدوار میخندیدی . شاید بی ادبی های ملایمی توی فیلم بود  ولی بنظرم گاهی باید والد درونی انتقادگرو بیصدا کرد و کنارکودک درون لذت برد و خندید .